آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - معرفى هاى اجمالى
معرفى هاى اجمالى
مقتل الحسين(ع) به روايت شيخ صدوق ـ ره ـ (امام حسين و عاشورا از زبان معصومان ـ ع ـ) تحقيق و ترجمه: محمد صحتى سردرودى, نشر هستى نما, زمستان٨١, رقعى, ٣٦٨ص.
شرح ماجراى حماسه ساز عاشورا كه در فرهنگ دينى به (مقتل نگارى) موسوم است, از روز دهم محرم سال٦١ هجرى آغاز شد و تا هم اكنون نيز ادامه دارد. اما مقتل به معناى اصطلاحى و رسمى آن, به گزارش كتاب شناس بزرگ شيعى, مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى, از وقتى آغاز شد كه اصبغ بن نباته, يكى از ياران و هواخواهان على(ع) دست به قلم بود و اين قصه پر آب چشم را به شرح, باز گفت. (الذريعه, ج٢٢, ص٢١ به بعد) صاحب معجم عظيم الذريعه, هفتاد كتاب ديگر را نيز نام مى برد كه هر يك, شايسته عنوان (مقتل) است. شايد بتوان مهم ترين مقتل هاى تاريخ تشيع را, فهرست زير, دانست:
١. مقاتل الطالبيين, نوشته ابوالفرج اصفهانى (متوفاى ٣٥٦). اين اثر ارزشمند را فاضل گرانقدر سيد هاشم رسولى محلاتى, به فارسى برگردانده و نام آن را (سرگذشت كشته شدگان از فرزندان ابوطالب) نهاده است.
٢. مقتل ابى مخنف, نوشته لوط بن يحيى بن سعيد مخنف, معروف به ابومخنف كه تماماً درباره عاشورا و شهادت امام حسين(ع) است. اين كتاب, شايد مهم ترين و در عين حال پربحث ترين مقتل حسينى باشد. معركه آراء بودن اين اثر, بيشتر مربوط به سرنوشت آن و وجود عينى آن در عصر ماست; زيرا گمان بسيارى بر اين است كه از اين كتاب پر ارج, اثر اطمينان بخشى باقى نمانده است و فقط شايد بتوان, پاره هايى از آن را در آثار ديگران رديابى كرد.
٣. مقتل خوارزمى, نوشته موفق بن احمد مكى خوارزمى (متوفاى ٥٦٨).
٤. مقتل الحسين, به قلم عبدالرزاق المقرّم. مقتلِ مقرّم, از خروج امام حسين(ع) از مدينه آغاز مى شود و تا حوادث پس از عاشورا ادامه مى يابد.
جز اين ها, كتاب هاى پر ارج ديگرى را نيز مى توان نام برد كه همگى موضوع بحث و جدل هاى بسيارى بوده اند.
مقتل نگارى را از زواياى ديگرى نيز مى توان, به ميدان مجادلات علمى و مداقه هاى پژوهشگرانه كشيد كه بسى مغتنم و لازم است; از جمله اينكه سيرت و سان نويسنده هر مقتلى در اهميت اثر و برجستگى بُعدى از آن, مؤثر است. بدين معنا كه مقاتل نبايد ما را از نويسندگان آنها غافل كند و به بهانه آنكه يك اثر تاريخى و تراژيك مى خوانيم, از نفوذ انديشه و تحليل هاى خاص نويسنده آن, در گزارش هاى كتاب, غفلت كنيم. به حتم, شناخت ابى مخنف, از هر جهت بر تحقيق درباره اثر او تقدم دارد و خواننده هوشمند, از اين جهت, تاريخ را نيز همچون فلسفه و عرفان و كلام مى شمارد و چشمان خود را از عقايد و گرايش هاى نويسنده ـ و حتى مهارت هاى او ـ برنمى گردند. اصطلاح (مرگ نويسنده) اگر هم تا حدّى پذيرفته باشد, درباره مقاتل كه دعوى گزارشگرى و اطلاع رسانى دارند, بايد, به اعتدالِ بيشترى تن دهد.
بدين رو, عاشوراپژوهان و دوستداران حسين بن على(ع) هماره مترصد مقتل ها و نوشته هايى هستند كه به نويسنده آنها, اعتماد و اعتقاد داشته باشند و غير از وثاقت و صداقت او, هوشمندى و انصاف و اصابت رأى را نيز در او ديده باشند.
با وجود اين, از هيچ يك از بزرگان حديث و اركان و اساتين علوم شيعى, كتاب و اثرى كه عنوان مقتل بر جبين داشته باشد, تاكنون چشمى را ننواخته است و دلى را نربوده است. آرى, در اكثر آثار تاريخى و گزارشى بزرگان روايت و درايتِ شيعى, مى توان پاره هايى را يافت كه صفتِ مقتل دارند, اما كتابى جامع كه به همين عنوان و لقب و منظور, پديد آمده باشد, يافت نشده است. دليل اين فقدان, نه كم كارى است و نه بد بيارى شيعه; بلكه كسانى همچون شيخ مفيد و طوسى و صدوق و سيد مرتضى و… در عصر خود, نيازها و لوازمى مى ديدند كه آنان را به راهى ديگر مى برد و كارى ديگر پيش روى آنان مى گذاشت. گويا, همان مقاتل معتبر و معروفى كه در روزگار آنان بوده است, اين صاحبان فضل و قلم را از كارى دوباره و تكرارى باز داشته است. اما دريغا كه آنچه آنان از آن برخوردار بودند و هم عصرانشان داشتند, در روزگارهاى پسين, مفقود شد و اكنون ما هستيم و ده ها كتاب و مقتل و اصل, كه همگى مفقود يا مشوب شده اند.
آنچه مايه خرسندى و شادمانى است, توجه بزرگان علوم دينى به مسئله مقتل نگارى در آثار خود بوده است. آنان اگر هم چنين كتاب هايى با عنوان مقتل, نداشته اند, يا به ما نرسيده است, اما در هر اثر و كتابى كه جايى براى گريز به عاشورا يافته اند, از اين قصه پر غصه ياد كرده اند و نكته ها گفته اند. اين واقعيت تاريخى, محققان امروزى را به (مواردپژوهى) مى خواند و اينكه (تاريخ موضوعى) را پى ريزند و يا پيش برند. (تاريخ موضوعى) همچون (تفسير موضوعى) اهميت و ضرورتى انكارناپذير يافته است و كسان بسيارى را به سوى خود مى خواند.
يكى از محققان و كوشندگان سخت كوشى كه تاكنون آثار و مقالات بسيارى به ساحت مقدس حسينى, تقديم كرده است, حجةالاسلام محمد صحتى سردرودى است كه كارنامه خود را مشحون از نام حسين و تاريخ عاشورا كرده است. اثر جديد او كه موسوم به (مقتل الحسين به روايت شيخ صدوق) است, كمر همت به احياى يكى از مواريث تاريخ شيعى بسته است و ترجمه و تحقيق را نيز بدان افزوده است. وى, در مقدمه از (اهميت عاشوراپژوهى) مى گويد و (پيشينه مقتل نگارى) و (مقتل شيخ صدوق) و… در اين باره مى نويسد: (در ميان كتاب هاى منتشر نشده شيخ صدوق, كتابى نيز به نام مقتل الحسين(ع) نام برده شده است… اين مقتل داراى مزيت هاى مهمى است كه ما در اين جا به برخى از آنها اشاره مى كنيم و تفصيل و تحقيق بيشتر را به جستجو در متن كتاب وامى گذاريم.) (ص٢٤) سپس چهار برجستگى و ويژگى براى مقتل صدوق(ره) مى شمارد كه خلاصه آنها بدين قرار است:
١. حدود ٩٠ درصد مطالب اين كتاب را احاديث و اخبار مأثور از امامان معصوم(ع) تشكيل مى دهد;
٢. ذكر سلسله سند در همه اخبار و احاديث اين مقتل. محقق و مترجم كتاب (جناب صحتى) در اين اثر, سلسله سند را انداخته و به ذكر نزديك ترين راوى ـ يعنى كسى كه سخن را از گوينده اصلى يا امام معصوم(ع) شنيده است ـ بسنده مى كند. حجت وى بر اين حذف, ذكر منابع و مآخذ در پاورقى هاى كتاب و پرهيز از معنعن نويسى است كه خستگى افزاى خوانندگان است.
٣. تقرّب زمانى به عصر امامت. محقق و مترجم كتاب, از اين جهت, مقتل صدوق را بى مانند و نظير مى خواند. (ص٢٥)
٤. پرهيز از پيشداورى و ارزشگذارى هاى ايدئولوژيكى و سياسى خالص, در كتاب. نويسنده, مقتل صدوق(ع) را, خالى از هرگونه شائبه هاى فرقه گرايى و تحليل هاى ايدئولوژيكى مى داند و مى نويسد: (شيخ صدوق در آثارش, تنها به آوردن متن احاديث و اخبار بسنده مى كند و حتى عناوين فصول و ابواب را از متن روايات برمى گزيند. بدين رو مقتلش بيش از هر چيز, به اصول اعطايى پيشوايان معصوم مبتنى است… تحليل هاى تحميلى و ابزارانگارانه, به آن راه نيافته است.) (ص٢٦)
سپس, بحث كوتاهى را تحت عنوان (قرائت شيخ صدوق از قيام عاشورا) مى آورد كه بيشتر تكيه و تأكيد بر جنبه هاى انسانى و الهى قيام حسينى(ع) است.
شيوه تحقق جناب صحتى در اين اثر, استخراج متونِ مربوط, از كتاب هاى شيخ صدوق و انضمام اندكى از روايات و اخبارى است كه در آثار ديگر بزرگان علم حديث آمده است. بنابراين همه عبارات اين كتاب, بى واسطه يا با واسطه, از شيخ صدوق نقل شده است. (ص٢٧)
پس از نقل عبارات عربى, ترجمه مى آيد و يادداشت هاى محقق, در پايان فصول, تراكم كرده اند.
مهم ترين مسئله و نكته اى كه به نظر نگارنده درباره اين اثر مى رسد, اين است كه جناب صحتى, معلوم نمى كند كه كتاب حاضر, همان (مقتل الحسين) است كه صدوق(ره) در ضمن آثارش از آن ياد كرده است, يا پاره هايى از گفته هاى وى در آثار مختلفش مى باشد؟ اگر همان است, بايد توضيح مى دادند كه اين كتاب مفقود را از كجا و چگونه يافته اند و براى اطمينان خواننده, يادآور مى شدند و تأكيد مى كردند كه كتاب حاضر, همان مقتلِ مفقود است. اما اگر, اثر وى, از نوع (مواردپژوهى) است و نويسنده, زحمت جمع آورى و همايش نوشته هاى پراكنده صدوق(ره) را متحمل شده اند, اين را نيز بايد تذكار مى دادند و شيوه خود را باز مى گفتند. اما آنچه از مقدمه برمى آيد, اين است كه صدوق(ره) كتابى به نام (مقتل الحسين) داشته است كه معلوم نيست ربط آن با كتاب حاضر چيست.
نويسنده در پايان هر بند از عبارات صدوق(ره) منبع خود را ذكر مى كند كه معمولاً يكى از پنج كتاب امالى, علل الشرايع و عيون اخبارالرضا, خصال و ثواب الاعمال است; ولى در مقدمه هيچ توضيحى نمى دهند كه مقتل حاضر, چه همسانى ها و يا تفاوت هايى با مقتل مفقود دارد. اساساً جز اينكه صدوق(ره) مقتلى داشته كه اكنون مفقود است, ديگر هيچ آگاهى و اطلاع ديگرى از آن به دست نمى دهد. آيا جايى بهتر از مقدمه كتابى كه عنوانش (مقتل الحسين به روايت شيخ صدوق) است, مى توان پيدا كرد كه در آن تحقيقى درباره مقتل مفقود صدوق(ره) ارائه شود؟ ولى اين مقدمه و اثر, چنين توقع بجايى را پاسخ نمى دهد.
ديگر آنكه جا داشت كه نويسنده يادآور مى شدند كه اهميت مقتل حاضر در چيست. اگر به محتواى آن است كه بايد كمابيش در مقدمه و يادداشت ها نشان مى دادند و اگر ارج و بهاى اثر فقط به نويسنده آن است, كتاب حاضر را نمى توان اثر مستقلى از صدوق(ره) دانست; زيرا اگر نويسنده اى قصد تأليف اثر مستقلى داشته باشد, سعى مى كند به همه ابعاد مهم و زواياى موضوع كتاب خود, اشاره كند, ولى اگر كتاب از مجموعه آثار او برگرفته شده باشد, اثر او محسوب نمى شود. روشن است كه نويسندگان در آثار گوناگون خود, درباره موضوعات مختلف سخن مى گويند و اين پراكنده ها, توان و استعداد احداث كتاب مستقلى را ندارند. كتاب مستقلى كه هر نويسنده اى درباره هر موضوعى مى نويسد, همه يا اكثر نكات و ابعاد را در نظر مى گيرد كه در پراكنده ها و اشاراتش در آثار ديگر, مجال پرداختن به همه آنها را ندارد.
توقع بجا و درست خوانندگان, اين است كه در مقدمه كتابى كه مدّعى پر كردن جاى خالى كتاب مفقودى است, صحيح ترين و كامل ترين توضيحات آمده باشد كه مع الاسف, چنين اتفاقى نه در مقدمه و نه در يادداشت هاى اندك كتاب نمى افتد.
البته, آنچه اينك به همت و سعى بليغ نويسنده جمع و چاپ شده است, بسى مغتنم است; ولى جاى اين اطلاع رسانى در مقدمه بسيار خالى است و به همين روى مى توان گفت كه مقتل شيخ صدوق, همچنان مفقود است, و جاى خالى آن پر نشده است.
يادداشت هاى محقق در پايان هر فصل, خواندنى و برخى بسيار هوشمندانه است;(از جمله يادداشت ص١٩٠) اگرچه هر از گاه سخنان نادر و شاذّى را نيز مى توان در ميان آنها يافت. (از جمله ر.ك: ص١٢٠)
نكته ديگرى كه خاطر نويسنده را بدان جلب مى كنم, افزون بر برخى مطالب و اشعار در ترجمه ها است كه گاه خواننده را به اشتباه و التباس مى اندازد. مثلاً در صفحه ١٥٨, بعد از ترجمه عبارتى از شيخ صدوق(ره) بى مقدمه و توضيح, چهار رباعى مى آورد كه موجب اختلال در نظم منطقى كتاب مى شود.
به هر روى, حضور كتاب (مقتل الحسين به روايت شيخ صدوق), در ميان جمع كتاب هايى كه عاشوراپژوهى, وجهه همت آنهاست, مغتنم و مايه خرسندى بسيار است.
حجت اللّه زمانى
كوفه و نقش آن در قرون نخستين اسلامى, محمدحسين رجبى (دوانى) دانشگاه امام حسين(ع), مؤسسه چاپ و انتشارات, ٥٦٨ص, وزيرى.
اى كوفه تو كيستى كه اميرالمؤمنين(ع) به مدينه باز نگشت و در تو سكونت گزيد! و روى مردم تو حساب كرد و چشم به مردان تو دوخت و رساترين خطبه هايش را در مسجد تو ايراد كرد. و آنچه مى خواست به امت اسلام بگويد در مدت چهار سال و نه ماه (تاريخ تمدن اسلام, جرجى زيدان, ج١, ص٤٩) خطاب به مردم تو گفت. اى كوفه آيا ساكنان تو تحمل فهم و درك سخنان مولا را داشتند؟ اى كوفه, از بى وفايى و دو رويى ها, نفاق مردمانت بگويم يا از درد و رنج و سختى هايى كه ائمه(ع) در آنجا متحمل شدند؟
و چرا اميرالمؤمنين از يارى مردم مدينه نااميد و انتظار چندانى از همراهى حجازيون نداشت, بعد از جنگ جمل به كوفه آمد و در آنجا سكونت گزيد و حتى مدفن پيامبر(ص) را رها كرد؟ زيرا قريش و اهل مكه كينه ديرينه على(ع) را در دل داشتند, چون پدران و اجدادِ كافر و مشركشان, به دست على(ع) و لشكر اسلام به هلاكت رسيدند.
سران مدينه زير بار بيعت با امام نرفتند و برخى هم, پيمان شكستند. به همين جهت اميرالمؤمنين(ع) با همه تعلق خاطرى كه به مدينه و مزار پيامبر(ص) و حضرت فاطمه زهرا(س) داشت, بعد از جنگ جمل به كوفه وارد شد و در آنجا بستر خلافت را گسترانيد. در همين كوفه, بالاى منبر فرمودند: (كسى به اندازه من ظلم و ستم نديده است.) مردم كوفه در زمان ورود اميرالمؤمنين(ع) به آن شهر, شيعه و طرفدار آن حضرت نبودند; گرچه آنجا لشگرگاه مجاهدان اسلام بود. امام على(ع) پس از جنگ جمل, به همراه نفراتى از حجاز در كوفه فرود آمدند; ولى از همان اوايل ورود كوفه مردمى ناسپاس, دنيا دوست بودند, و انتظار داشتند مثل خلفاى پيشين با آنها عمل شود. در جنگ جمل وقتى با مخالفت جدى امام(ع) مواجه شدند كه فرمودند (ما براى اقامه عدل و سركوب پيمان شكنان مى جنگيم و نبايد مال مسلمانان را غارت كنيد و به زنان و فرزندان آنان آسيبى برسانيد) خم به ابروانشان نشست و دلشان از امام آزرده شد و از همين جا بود كه خوارج از آن حضرت جدا شدند و ديگران هم, چون در جنگ ها از غنائم بى نصيب بودند و تحمل عدل على(ع) را نداشتند, يا در شام به معاويه پيوستند, يا پى كار خود رفتند و حتى امام(ع) نتوانست شريح قاضى را (كه دلى مملو از كينه امام(ع) داشت) عزل كند.(ص٢١)
در سال ٦١هـ كه امام حسين(ع) به دست كوفيان به شهادت رسيد, نه آنكه آنان شيعه نبودند, بلكه از پيروان سرسخت عثمان بودند; لذا امام حسين(ع) روز عاشورا فرمود: (يا شيعة آل ابى سفيان ان لم تكن لكم دين وكنتم لاتخافون المعاد فكونوا احراراً فى دنياكم). اينكه در تاريخ آمده است كه شيعيان كوفه و پيروان على(ع) امام حسين(ع) را كشتند, درست نمى باشد. شيعيان كوفه كسانى بودند كه پس از واقعه كربلا, پشيمان شدند كه چرا فرزند پيغمبر را يارى نكردند و بعدها به عنوان توابين, قيام كردند و همگى كه حدود سه هزار نفر بودند, كشته شدند.
اما كوفه پس از واقعه كربلا كم كم شيعه شد; به طورى كه غير شيعيان اندك شدند. استاد على دوانى سه علت براى شيعه شدن كوفيان مى شمارد:
١. يارى نكردن اميرالمؤمنين كه نتيجه آن مظلوميت على(ع) شد.
٢. واقعه كربلا و به خود آمدن مردم و انفعال آنان از كوتاهى درباره امام حسين(ع).
٣. وجود مزار و مرقد شهداى كربلا و اميرالمؤمنين(ع) كه باعث بيدارى و دگرگونى آنان شد.(ص٢٢)
نتيجه شيعه شدن كوفيان را در زمان امام زين العابدين(ع) و امام صادق(ع) مى بينيم كه مورد احترام و توجه كوفيان هستند.
اكثر شاگردان امامان(ع) از مردم كوفه بودند و بعدها بخشى از مردم كوفه را ايرانيان تشكيل دادند; كسانى كه گرد مختار جمع شدند و به خون خواهى امام حسين(ع) و شهداى كربلا قيام كردند و بيشتر شهداى اين قيام, از ايرانيان بودند. (ص٢٣و٢٤)
امام جعفر صادق(ع), نخستين بار در زمان ابوالعباس سفاح اولين خليفه عباسى به كوفه آمد و مورد تكريم او قرار گرفت و بيشترين جلسات بحث و درس امام صادق(ع) نيز در كوفه بوده است. (ص٥٦ ـ٦١) منصور كه جايگاه علمى امام صادق را مى دانست و از ارادت شيعيان به وى خبرداشت, مراقب امام بود كه مبادا عليه او قيام كنند. (ص٥٧)
در روايات بسيار, راجع به ظهور امام زمان(ع) در كوفه به عنوان پايگاه آن حضرت و منزل و محل قيام ايشان ياد شده است. (ص٦١)
با فرايند شكل گيرى و ساختار اجتماعى كوفه و فتح عراق از آغاز تا سقوط مدائن و بناى كوفه و جغرافياى تاريخى منطقه كوفه يعنى موقعيت جغرافيايى و مسافت كوفه با ديگر شهرهاى بزرگ و نواحى مشهور اطراف كوفه, زمينه تشكيل و تركيب قبايل عرب ساكن كوفه را فراهم آورد. از نظر شناسايى فرهنگ آن ديار, سكونت ايرانيان حائز اهميت است; گرچه بررسى اجتماعى موالى و نگرش خلفا و حكام نسبت به آنها نيز درخور تحقيق و پژوهش مستقلى است. (ص٨٣ ـ١٤٣)
نقش سياسى و نظامى كوفه از آغاز تا مركزيت خلافت اسلامى و خلافت عمر بن خطاب تا خلافت عثمان و اعزام كوفيان به روم و فتح ايران در اين مقطعه از تاريخ مى تواند روشنگر واقعيت هاى بسيارى براى اهل تحقيق و پژوهش باشد. (١٤٧ـ١٦٦)
كوفه در زمان اميرالمؤمنين على(ع) به مركز خلافت اسلامى تبديل شد, اما مشكلات عديده اى كه كوفيان براى حضرت به وجود آوردند, به حدى رسيد كه بامداد روز نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى يكى از متعصبين خوارج (عبدالرحمن بن ملجم مرادى) با ضربت شمشير زهرآلود خود, فرق سر ولى خدا را در مسجد كوفه و در محراب عبادت شكافت و قلب شيعيان جهان را تا به امروز داغدار نمود. سپس برخورد كوفيان با امام حسن(ع) كه نهايتاً منجر به ترك كوفه و بازگشت حضرت به مدينه شد. (ص٢٩٥ـ١٦٦)
نقش كوفيان در زمان معاويه و اشغال كوفه توسط وى و بيعت كوفيان با معاويه و سپس قيام امام حسين(ع) و برخورد كوفيان با امام حسين(ع) و به وجود آمدن عاشورا, از جمله مباحثى است كه افق هايى را فرا روى خواننده مى گشايد. (ص٣٤١ـ٢٦٦)
اوضاع سياسى كوفه پس از يزيد تا حكومت عبدالملك مروان و قيام توابين و سرانجام غمبار قيام مختار و تصرف كوفه به دست زبيريان و اوضاع سياسى كوفه پس از عبدالملك مروان تا پايان حكومت امويان و تصرف كوفه توسط خوارج, از مطالب مهم و خواندنى كتاب مى باشند. (ص٤٠١ـ٣٤٢)
ظهور خلافت عباسيان در كوفه و اعلام رسمى آن توسط آنها كم كم به افول و بى اعتبارى سياسى بغداد انجاميد. در اين برهه قيام علويان را داريم و دعوت آنها به اهل بيت(ع) و قيام يحيى بن عمر بن الحسين بن زيد بن على(ع) كه با رشادت هايى كه از خود نشان داد و جلو سپاه بغداد ايستاد تا كشته شد. در سپاه يحيى بسيارى از بزرگان كوفه و دانشمندان به چشم مى خوردند. در رثاى يحيى شعرهاى بسيارى سرودند كه تا آن زمان براى هيچ يك از كشته شدگان دوران بنى عباس سروده نشده بود. (ص٤١٤ـ٤٠٢)
نقش معنوى ـ علمى و فكرى كوفه را مى توان در بناى مساجد خصوصاً مسجد كوفه در زمان خلافت على(ع) و اعتكاف كه در آن مسجد انجام مى شد و وجود مشاهير صحابه و تابعين و كوفه به عنوان مركز نشر معارف اسلامى جستجو كرد. گرچه دانشمندان و شاعران مشهور كوفه از اصحاب اهل بيت(ع) بودند و شيعيان كوفه در دوران خلافت على(ع) و قيام امام حسين(ع) حال و هواى شيعى به كوفه داده بودند اما ديگر فرق و مذاهب هم در كوفه كم نبودند. (ص٤٩١ـ ٤١٥)
با تأسيس حوزه علميه نجف اشرف حيات علمى كوفه به افول گراييد و تحت تأثير آن قرار گرفت و با مطرح شدن حوزه علميه نجف, ديگر در تاريخ از خاندان و رجال شيعه در كوفه خبرى نيست, يا از آن ديار كوچيدند و يا ساكن نجف شدند. (ص٥٠٠ ـ٤٩٢)
در خاتمه بررسى نقاط قوت و ضعف كوفيان و تأثيرات و پيامدهاى عملكرد مردم كوفه بر جهان اسلام بس مهم مى نمايد. اگر نقاط قوت مردم كوفه بر ضعفشان چيره مى گشت, امروز عالم اسلام چگونه بود؟
ـ اگر آنها دستورهاى على(ع) را حداقل در حد خلفاى پيشين اطاعت مى كردند, چه مى شد؟(ص٥١٥ ـ٥٠١)
ـ اگر از يارى امام حسين(ع) سرباز نمى زدند و ناجوانمردانه پشت امام را خالى نمى كردند و به يارى فرزند زهرا(س) مى شتافتند, چه پيش مى آمد؟
ـ اگر حداقل آزادمرد مى ماندند و به خيام حرم فرزندان رسول الله(ص) حمله نمى كردند, چه مى شد؟
ـ اگر اولاد على(ع) و فاطمه(س) را به اسارت نمى بردند چه؟
ضعف ايمان و عملكرد ناجوانمردانه كوفيان نتايج شوم و بدعت هاى بى شمارى را در جهان اسلام پديد آورد كه دنياى اسلام تا به امروز شاهد دست آوردهاى پلشت و سگالنده آن است كه با هيچ آب زمزمى شسته نخواهد شد.
يداللّه جنّتى